AFG REELS

AFG REELS برای خواندن داستان های کوتاه لطفا صحفه ما را دنبال کنید

19/02/2026

#داستان #عاشقانه #خلاصه

29/01/2026
06/06/2025

نام داستان :عید در غربت

عید آمده، اما دلم شاد نیست. اینجا، در سرزمینی دور از وطن، هر چند آسمان آبی‌ست و کوچه‌ها پر از رنگ و نور، اما قلبم پر از دلتنگی‌ست. دور از فامیل، دور از خاکی که بوی کودکی و مهربانی می‌دهد، من تنهای تنها نشسته‌ام.

صدای زنگ‌های عید در ذهنم می‌پیچد، اما نه در کوچه‌های اینجا، بلکه در کوچه‌های کابل… جایی که مادرم نان تازه می‌پخت، پدرم لباس نو می‌آورد، و خواهرهایم خانه را چراغان می‌کردند.

حالا، تنم اینجاست، در فکر جور کردن آینده‌ای مبهم. تمام روز را کار می‌کنم، شب را با کتاب و خیال می‌گذرانم. اما فکرم… فکرم پیش فامیل است، پیش آنانی که با یک لبخندشان تمام خستگی جهان را از دلم می‌بردند.

این غربت، هر چند با خود فرصت و آرامش آورده، اما عید را بی‌معنا کرده است.
من اینجا عید را فقط در دل خود تجلیل می‌کنم، با اشک‌هایی پنهان و لبخندی نیمه‌جان

21/05/2025

#شعر #شاعر #زندگی #جوانی

15/05/2025

نام داستان: باد خلاف

در کوچهٔ باریکی در کابل، دختری به‌نام فرشته هر صبح با چشمان خسته از کلکین اتاق خاک‌گرفته‌اش به آسمان می‌دید؛ آسمانی که دیگر در آن کمتر پرنده‌یی پرواز می‌کرد. دلش می‌خواست چیزی آرزو کند، اما از بس که هر بار چیزی خواسته بود و نتیجه‌اش برعکس آمده بود، دیگر از دعا کردن هم ترس داشت.

فرشته همیشه با خود می‌گفت:
«چطور هنوز زنده‌ام؟ با این همه درد، با این همه ترس؟»
گاهی آهسته، تنها در دل خود، برای خودش آفرین می‌گفت. چون کسی نبود که برایش بگوید: «آفرین دخترم، تو قهرمانی!»

از وقتی که طالبان دوباره آمده بودند، کتاب‌ها پنهان شده بودند، مکتب‌ها بسته شده بودند، و آرزوها در گوشه‌های تاریک ذهن‌ها دفن شده بودند.
فرشته می‌خواست داکتر شود. مادرش می‌گفت:
«به دختر داکتر شدن چه؟ جانت را نجات بده، همین کفایت می‌کند.»

اما فرشته می‌خواست چیزی را به‌دست بیاورد. هر باری که یک قدم به‌سوی آرزوهایش برمی‌داشت، اتفاقی می‌افتاد؛ یا مکتب بسته می‌شد، یا پدرش بی‌کار می‌شد، یا دختری از همسایه‌ها ناپدید می‌گشت.
زنده‌گی انگار به‌گونه‌ای می‌چرخید که دقیق خلاف خواسته‌های او بود.

با آن‌هم، یک چیزی در دلش خاموش نمی‌شد. شاید امید نبود، شاید عادت کرده بود که فقط زنده بماند. شاید همان صدای ضعیفی که شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، در دلش می‌گفت:
«تو هنوز می‌تانی…»

او می‌ترسید. نه فقط از طالبان، بلکه از چشم‌های سنگین، از تهدیدها، از کوچه‌های تاریک.
اما بیشتر از همه، از آن می‌ترسید که یک روز برسد و دیگر جرأت نکند آرزو کند.

با آن‌هم، با بغضی در گلویش، آهسته به خود می‌گفت:
«فرشته، آفرین… هنوز زنده‌ای.»

07/05/2025

نام داستان: درویش ژنده پوش

در این حکایت، درویشی در حال عبور از روستایی است که ناگهان کودکی از پشت‌بام خانه‌ای سقوط می‌کند. درویش با فریادی از خداوند می‌خواهد که کودک را نگه دارد. شگفتا که سقوط کودک کند می‌شود و درویش او را در هوا می‌گیرد و سالم به زمین می‌نشاند. 

مردم روستا با دیدن این واقعه، درویش را فردی مقدس می‌پندارند و به او صفات خارق‌العاده نسبت می‌دهند. اما درویش با تواضع پاسخ می‌دهد که او تنها بنده‌ای است که همیشه به فرمان‌های خداوند گوش سپرده و اکنون، در لحظه‌ای حیاتی، از خداوند درخواست کرده و دعایش مستجاب شده است.

این حکایت نشان‌دهنده ارتباط عمیق و صمیمی میان انسان و خداوند است؛ ارتباطی که با اطاعت و گوش‌سپاری به فرمان‌های الهی شکل می‌گیرد و در لحظات بحرانی، می‌تواند منجر به معجزه شود

Adres

J. H Hisgenpad
Amsterdam
1025WK

Website

Meldingen

Wees de eerste die het weet en laat ons u een e-mail sturen wanneer AFG REELS nieuws en promoties plaatst. Uw e-mailadres wordt niet voor andere doeleinden gebruikt en u kunt zich op elk gewenst moment afmelden.

Delen