18/09/2018
همیشه با خودم می گفتم: روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده، جایی منزوی خواهم شد. اما ...
می خواستم مثه جونورای زمستونی تو سولاخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه ور بشم و در خودم قوام بیام. چون همون طور که تو تاریکخونه، عکس روی شیشه ظاهر میشه، اون چیزائی که در انسان لطیف و مخفیس در اثر دوندگی و جار و جنجال و روشنائی خفه میشه و میمیره، فقط توی تاریکی و سکوته که به انسان جلوه می کنه. این تاریکی توی خودم بود، بی جهت سعی داشتم که اونو مرتفع بکنم .افسوسی که دارم اینه که چرا مدتی بی خود از دیگرون پیروی کردم. حالا پی بردم که پر ارزش ترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده ای هست، فقط در انزوا و برگشت به خودمون، وقتی که از دنیای ظاهری کناره گیری می کنیم به ما ظاهر می شه.
اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو میون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن! نمی خوام که بقول صوفیها نور حقیقت در من تجلی بکنه، بر عکس انتظار فرود اهریمن رو دارم، می خوام همون طوری که هستم در خودم بیدار بشم، من از جملات براق و تو خالی منور الفکر ها چندشم میشه و نمی خواهم برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوی دزد ها و قاچاقچی ها و موجودات زر پرست درست شده و اداره شده شخصیت خودمو از دست بدم.
#تاریکخانه