20/05/2026
پدر…
ای مردِ خستهی روزهای سخت،
ای شانههای خمیده
زیر بارِ نان و نگرانی…
کسی نفهمید
دستهای ترکخوردهات
چقدر آرزو را
بیصدا ساختند
تا ما
آرام بخندیم.
تو
تمام جوانیات را
خرجِ آسایشِ خانه کردی،
و خودت
با کفشهای کهنه
از کنارِ آرزوهایت گذشتی.
شبها
خستهتر از آن بودی
که از دردهایت بگویی،
اما صبح
باز هم
مثل کوه
روبهروی زندگی میایستادی.
پدر…
ما بزرگ شدیم
روی شانههایی
که هیچوقت
اجازه ندادند
غمِ دنیا
به ما برسد.
و حالا
هر بار به دستهایت نگاه میکنم،
میفهمم
مهربانی
گاهی
شکلِ پینه دارد…