Hedayat Ullah Ahmady

Hedayat Ullah Ahmady تو ممکن است در تمام جهان فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد,
تمام جهان , هستی
هدایت الله احمدی

12/05/2021
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...کفش‌هایش را گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند. ی...
06/04/2021

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...

کفش‌هایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند. یکی از آن دو نفر گفت: طلاها را بگذاریم پشت منبر... آن یکی گفت: نه !
گویا آن مرد نخوابیده و وقتی ما برویم طلا ها را بر میدارد.
گفتند: امتحانش میکنیم کفش‌هایش را از زیر سرش برمیداریم اگر بیدار باشد معلوم میشود.
مرد که حرفای آن‌ها را شنیده بود خودش را بخواب زد.
آن دو، کفش‌هایش را برداشتند و مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
گفتند پس حتما خواب است طلاها را بگذاریم پشت منبر...
بعد از رفتن آن دو فرد، مرد خوش باور بلند شد و رفت
که جعبه طلای آن دو را بردارد اما اثری از طلا نبود
و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده
که در عین بیداری کفش‌هایش را بدزدند...!
نتيجه اخلاقي:
پس هیچوقت خودتان را به خواب نزنید ...!

گدائی اگر در صف اول مسجد هم بنشیند. هیچ شاهی توان بلند کردن اش را ندارد💗این هم زیبایی اسلام عزیز💞
02/04/2021

گدائی اگر در صف اول مسجد هم بنشیند. هیچ شاهی توان بلند کردن اش را ندارد💗

این هم زیبایی اسلام عزیز💞

معلم روی تخته مکتب نوشت که 1 با 1 برابر استیکی از شاگردان مکتب بلند شد و گفت : معلم صاحب یک نظر دارم !معلم گفت : بفرما ب...
23/03/2021

معلم روی تخته مکتب نوشت که 1 با 1 برابر است
یکی از شاگردان مکتب بلند شد و گفت :
معلم صاحب یک نظر دارم !
معلم گفت :
بفرما بچیم ؟
شاگرد گفت معلم صاحب 1 با 1 برابر نیست
معلم گفت : بیا روی تخته ثابت کن که 1 با 1 برابر نیست. اگر ثابت نکردی باز در روی تخته جزایت را میدهم.
شاگرد با شنیدن این گپ معلم با بسیار ترس و لرز آمد و گفت :

معلم صاحب من 8 ساله هستم و حشمت هم 8 ساله است.
شب وقتی پدر حشمت خانه میآید با حشمت بازی میکند اما پدر من هر شب که خانه میآید مرا میزند.
چرا حشمت بعد از اینکه از مکتب میره خانه در کوچه بازی میکند اما من بعد از مکتب برم خانه صندوقک رنگ بوت ام را گرفته به کار ميروم.
اجمل هم مثل من 8 ساله است. چرا همیش از خانه اجمل شان بوی برنج میآید اما ما همیشه شب ها گرسنه میخوابیم.
ميرويس هم مثل من 8 ساله است. چرا او هر سه ما بعد بوت های جدید میخرد اما من یک بوت را سه سال میپوشم.
ضیا هم مثل من 8 ساله است. چرا همیشه بعد از مکتب با مادرش به پارک تفریحی میرود اما من بروم پاهای مادر مریضم را ماساژ بدهم قبل از این که کار کردن بروم.
معلم اشک هایش را پاک کرد و رفت روی تخته نوشت !
1 با 1 برابر نیست.
دوستان نهایت معزز به بینوایان به فقیران، مسکینان، مظلومان احترام و همکاری های مادر و معنوی همه‌جانبه
کنید دنیا درگذر است ثواب کسب کنید.
Ahmad Fawad Karimi

*پادشاهی  دستورداد  افراد کهن سال رابه قتل برسانند. جوانی پدرش را دوست داشت.* *هنگامیکه جوان  با خبر شد**پدرش را در زیر ...
14/03/2021

*پادشاهی دستورداد افراد کهن سال رابه قتل برسانند. جوانی پدرش را دوست داشت.*

*هنگامیکه جوان با خبر شد*

*پدرش را در زیر زمین منزلش مخفی کرد*.

*هنگامیکه ماموران برای تفتیش آمدند . کسی را نیافتند . روزها گذشت و پادشاه ازطریق جاسوسان و خائنان مطلع شد . که جوان پدرش را پنهان نموده است. پادشاه تصمیم گرفت که قبل از حبس جوان وقتل پدرش او را بیازماید. ماموری دنبالش فرستاد.مامورنزد او رفت و به او گفت که پادشاه شمارا احضار نموده که وقت بامدادان درحال سوار و پیاده به نزد ایشان حضور یابید. جوان به حالت حیرت و سر درگمی فرو رفت و به سراغ پدرش رفت وماجرا راتعریف نمود.مردلبخندی زد وبه فرزند خود گفت: عصایی بزرگ بیاور وروی آن سوار شو و پیاده نزد پادشاه حاضر شو!*

*جوان درمجلس پادشاه حضور یافت. پادشاه به ذکاوتش تعجب نمود. وبه جوان گفت: برو و صبح در حال پوشیده وعریان بر گرد ! جوان نزد پدربرگشت وماجرا راتعریف نمود پدر به فرزند خود گفت: کفش خودرابه من بده بخش پایین وپاشنه کفش رابرید وگفت: کفش خودرا بپوش و نزد پادشاه حضور بیاب!پادشاه از زیرکی او شگفت زده شد. به او گفت : برو وفردا با دوست ودشمن خود بیا! جوان نزدپدربرگشت وماجرا راتعریف نمود.پدرتبسمی کرد و به فرزندش گفت: همراه خود همسر وسگ خود را بردار و برو! وهریکی را نزدپادشاه بزن! جوان گفت: چگونه ممکن است؟ پدر گفت : شما انجام بده بزودی خواهی دانست. بامداد جوان نزدپادشاه حاضر شد و جلوی پادشاه همسرش را زد. همسرش فریاد برآورد وبه شوهرش گفت: بزودی پشیمان خواهی شد. وبه پادشاه اطلاع داد که شوهرم پدرش راپنهان نموده است.*
*سپس سگش را زد.سگ دوید.پادشاه تعجب نمود!*
*وگفت:دوست باوفا ودشمن چگونه است؟جوان :به سگ اشاره نمود. سگ بسویش شتافت و دور و برش از خوشی چرخید!*
*جوان گفت : این همان دوست ودشمن اند.*
*پادشاه تعجب نمود!وگفت :صبح همراه پدرتان بیایید.*

*جوان نزدپدربرگشت وماجرا راتعریف نمود.*

*صبح که نزد شاه حضور یافتند پادشاه پدر جوان را به عنوان مستشار خود انتخاب* *نمود.نهایتاجوان وپدرش به لطف وفضل الهی نجات یافتند.*

*پدر هرگاه به سن بالا رسد چنان گنجینه‌ای است که قدر و قیمت آن را نمی دانیم مگر بعد از دست دادن چنین فرصت طلایی*
*پدر مدرسه کامل ودرایت واقعی است. او را به عنوان مستشار ومکان اسرارخود قرار بده همیشه بااوراه حل خود را می یابی!*

*خداوند به والدین مان عمربابرکت عنایت بفرمایند.*

خداوند سايه همه پدران در قيد حيات را مستدام و روح همه پدران اسماني را شاد و قرين رحمت بدارد

اسكندر مقدونی به روايت تاريخ، فرد بسيار جاه طلب و جهان گشایی بود كه در ۳۳ سالگی درگذشت.او به مادرش قول داده بود هنگامی ك...
12/03/2021

اسكندر مقدونی به روايت تاريخ، فرد بسيار جاه طلب و جهان گشایی بود
كه در ۳۳ سالگی درگذشت.
او به مادرش قول داده بود هنگامی كه تمام دنيا را تصرف كرد، به پيش او بازگردد و همه جهان را به او هديه كند.بنابراين، اسكندر از پزشكان خواست تا ۲۴ ساعت مهلت برای او فراهم كنند.
او میگفت من حاضرم نيمی از تمام پادشاهی خود را يعنی نیمی از دنيا را در ازای فقط ۲۴ ساعت بدهم.آنها گفتند اگر همه دنيا را هم به ما بدهيد، نمی توانيم كاری برايتان انجام دهيم، اين كار غير ممكن است.

آن لحظه بود که اسکندر، بيهوده بودن تمامی کوشش ‌هايش را به‌ طور
عميق درک کرد.
او با تمام دارایی ‌اش که کل دنيا بود، نتوانست حتی ۲۴ ساعت را بخرد.
۳۳ سال از عمرش را به هدر داده بود
برای تصاحب چيزی که با آن حتی قادر به خريد ۲۴ ساعت هم نبود.

متوجه شد که به ‌خاطر اين دنيای واهی، بايد با نااميدی و محروميت کامل،
جهان را ترک کند.

زندگی به روايت بودا_ صفحه ۸۶

 #حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی‌ازبهلول آورده‌اند که روزی از بهلول پرسیدند : راز طول عمر در چیست ؟گفت : در زبان آدمی . گفتند:...
09/03/2021

#حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی‌ازبهلول

آورده‌اند که روزی از بهلول پرسیدند : راز طول عمر در چیست ؟
گفت : در زبان آدمی .
گفتند:چگونه است آن راز؟

گفت: آن‌است که هر اندازه زبان آدمی کوتاه باشد، عمرش دراز می‌شود و هر چه زبان دراز شود، از طول عمر آدمی کاسته می شود ...

‌‎‌‌‌‎

حکایت:با خواندنش پشیمان نمیشوید.جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذر خواهی و کمک کردن به پیرزن، شروع کرد ...
02/03/2021

حکایت:با خواندنش پشیمان نمیشوید.
جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذر خواهی و کمک کردن به پیرزن، شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن ، سپس راهش را ادامه داد و رفت ،
پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود،
پیرزن به او گفت:
مروت و مردانگی ات به زمین افتاده،
هرگز آن را نخواهی یافت!
زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزش ندارد"
زندگی حکایت قدیمی کوهستان است!
صدا می کنی و مشنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد..

Adresse

Cournon-d'Auvergne

Téléphone

0658050094

Site Web

Notifications

Soyez le premier à savoir et laissez-nous vous envoyer un courriel lorsque Hedayat Ullah Ahmady publie des nouvelles et des promotions. Votre adresse e-mail ne sera pas utilisée à d'autres fins, et vous pouvez vous désabonner à tout moment.

Partager