12/05/2026
🟢شعر " پیغام" جنجالی بین تریاک و گندم را به تمثیل کشیدند.
محاورۀ تریاک و گندم
یکی خرم زمین داشت تریاک
جوارش بود کشت گندم پاک
قضا افتاد جدل دربین هردو
میان گندم و تریاک بدخو
به طعنه گفت تریاک سوی گندم
زتوبیشتر منم محبوب مردم
سخن آغاز کرد گفتا که امروز
میان کشتزارانم دلفروز
گل سرخ و سفیدم رشک مینوست
کجا گلها چومن زیبا و خوشروست
صفای چهره ام خوبان ندارد
گلاب ونرگس بستان ندارد
علاقه مند من روز هزار است
شراب از نشۀ من شرمساراست
زفیض من غریبان گشت پولدار
کی داده مثل من دالر به خرکار؟
به شهر روس و افرنگ آشناستم
علمبردار باند مافیاستم
یوروپ و امریکا شیدای من شد
خریدار می و مینای من شد
به معتادان خود یاری نمایم
مدام الوقت غمخواری نمایم
دل پیر و جوان بردم به نشه
چولیلا میکنم ناز و کرشمه
بخود بالم که هیچ همتا ندارم
اگر مردم غم دنیا ندارم
گندم گفت:
دل گندم به درد آمد زتریاک
به تندی گفت سویش کای هوسناک
همه دانند توئی زهر هلاهل
بود معتاد تو هرپست و نا اهل
سمومت جان گداز و درد افزا ست
ز گل هایت نشان مرگ پیداست
مریضان تو درمان نا پذیر اند
به دام یاس و نومیدی اسیر اند
یقیناٌ دشمنِ بانوع آدم
بحمد الله توئی منفور عالم
تو قاصدی زدوزخ نامه داری
اگرچه نغز و زیبا جامه داری
خبیث وگنده و منفور و زشتی
هزاران پیروبرنا را توکشتی
زشرت عالمی افسرده جان است
پریشان خاطر وبی خانمان است
بلای خیر انسان بودی هستی
زمزدوران شیطان بودی هستی
شرارت درجهان آتش برافروخت
به نارت هرکجاهم خشک وتر سوخت
منم گندم که دایم سرخ رویم
از آنرولطف ایزد است سویم
پسند خاطر شاه وگدا ام
به خوان اهل عالم آشنایم
دهم نیرو به انسان و به حیوان
خورد از خرمنم مرغ و طیوران
همه ممنون احسان من هستند
چنانچه عاشق نان من هستند