01/06/2026
#رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه
#قسمت-نهم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
# نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر-از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا
لکههای خون روی چپن ملایمش پِتپِت (سوسو) میکردند و بوی تند گوگرد قریه، هوای اتاقش در کابل را پوره مسموم کرده بود. احمد با دستهای لرزان از جای خود برخاست؛ بدنش درد میکرد و پایش هنوز لنگ بود، گویی تمام آن حوادث وحشتناک در همین چند دقیقه پیش رخ داده باشند. او فهمید که کلید طلایی، زمان را پوره پس نگردانده، بلکه دروازه جهنم قریه «سیاهسنگ» را مستقیم به مابین خانه و شهر او باز کرده است. ناگهان از داخل آینه کلان اتاقش، صدای چِرتچِرت و ناله بلند شد؛ وقتی نگاه کرد، دید تصویر خودش در آینه نیست، بلکه تمام پسکوچههای کابل در آینه پوره غرق در همان مه کبود و سرخ قریه شدهاند. در همین حال، تمام موبایلها و تلویزیونهای خانههای همسایه یکباره با یک صدای دلخراش روشن شدند و تصویر آن چاه لعنتی را نشان دادند.شمارش معکوس نهایی روی صفحه تمام موبایلهای شهر کابل ظاهر شد: «۰۰:۰۹:۰۰ دقیقه تا غرق شدن شهر در قعر چاه». مردم از خانههای خود چیغزنان به سرکها برآمدند، اما از مابین جویچهها و چاههای فاضلاب شهر، آب سرخ و سایههای استخوانی بیرون میجستند و پاها را زنجیر میکردند. احمد تفنگچه خود را که حالا به طرز عجیبی پر از مرمیهای طلایی شده بود، محکم در مشت قپ کرد و فهمید که قربانی اصلی خود اوست و باید این بازی را در قلب کابل ختم کند. او از خانه بیرون پرید و به طرف بلندترین نقطه شهر، یعنی تپه تلویزیون دوید، جایی که آن سایه غولآسا و پادشاهنمای قدیم با یک شمشیر خونین منتظرش ایستاده بود. باران سرخ بر سر شهر میبارید و باد چنان تیز میوزید که کانتینرها و موترها را در هوا مِله (حرکت) میداد و صحنه پوره مثل آخرالزمان شده بود.احمد با پای زخمی خود را به نوک تپه رساند؛ آن موجود اسکلتی با تاج طلایی خندید و گفت: «اگر خود را در چاه مابین شهر پرتاب کنی، مردم زنده میمانند؛ وگرنه تمام کابل پوره پودر میشود!» احمد در یک لحظه بسیار هیجانی و خفن، نگاهی به شهر غرق در آتش انداخت و عزم خود را جزم کرد. او عاجل کمره عکاسی سوخته خود را بالا آورد و فلاش آن را دقیقاً به طرف چشمهای سرخ موجود روشن کرد؛ نور سفید فلاش، تاریکی اسکلت را شق کرد. همان دم، او با تمام قوت خود به طرف موجود خیز برداشت و شمشیر خونین را از دستش قپ کرد و با یک ضربه محکم، تاج طلایی را از سر اسکلت میده و پاشان ساخت. با شکسته شدن تاج، یک انفجار نوری بزرگ رخ داد، اما زمین زیر پای هر دو پوره دهن باز کرد و احمد همراه با روح شیطان به طرف قعر تاریکی لایتناهی سقوط کردند
ادامه دارد لایک کمنت. شیر فراموش نشود عزیزان. نظرتان را در مورد رومان ما بنویسید