داستان سرا Dastan Sara

 #رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه #قسمت-نهم #ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 # نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر-از-صحفه-فیس-بوک-...
01/06/2026

#رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه
#قسمت-نهم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
# نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر-از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا

لکه‌های خون روی چپن ملایمش پِت‌پِت (سوسو) می‌کردند و بوی تند گوگرد قریه، هوای اتاقش در کابل را پوره مسموم کرده بود. احمد با دست‌های لرزان از جای خود برخاست؛ بدنش درد می‌کرد و پایش هنوز لنگ بود، گویی تمام آن حوادث وحشتناک در همین چند دقیقه پیش رخ داده باشند. او فهمید که کلید طلایی، زمان را پوره پس نگردانده، بلکه دروازه جهنم قریه «سیاه‌سنگ» را مستقیم به مابین خانه و شهر او باز کرده است. ناگهان از داخل آینه کلان اتاقش، صدای چِرت‌چِرت و ناله بلند شد؛ وقتی نگاه کرد، دید تصویر خودش در آینه نیست، بلکه تمام پس‌کوچه‌های کابل در آینه پوره غرق در همان مه کبود و سرخ قریه شده‌اند. در همین حال، تمام موبایل‌ها و تلویزیون‌های خانه‌های همسایه یکباره با یک صدای دلخراش روشن شدند و تصویر آن چاه لعنتی را نشان دادند.شمارش معکوس نهایی روی صفحه تمام موبایل‌های شهر کابل ظاهر شد: «۰۰:۰۹:۰۰ دقیقه تا غرق شدن شهر در قعر چاه». مردم از خانه‌های خود چیغ‌زنان به سرک‌ها برآمدند، اما از مابین جویچه‌ها و چاه‌های فاضلاب شهر، آب سرخ و سایه‌های استخوانی بیرون می‌جستند و پاها را زنجیر می‌کردند. احمد تفنگچه خود را که حالا به طرز عجیبی پر از مرمی‌های طلایی شده بود، محکم در مشت قپ کرد و فهمید که قربانی اصلی خود اوست و باید این بازی را در قلب کابل ختم کند. او از خانه بیرون پرید و به طرف بلندترین نقطه شهر، یعنی تپه تلویزیون دوید، جایی که آن سایه غول‌آسا و پادشاه‌نمای قدیم با یک شمشیر خونین منتظرش ایستاده بود. باران سرخ بر سر شهر می‌بارید و باد چنان تیز می‌وزید که کانتینرها و موترها را در هوا مِله (حرکت) می‌داد و صحنه پوره مثل آخرالزمان شده بود.احمد با پای زخمی خود را به نوک تپه رساند؛ آن موجود اسکلتی با تاج طلایی خندید و گفت: «اگر خود را در چاه مابین شهر پرتاب کنی، مردم زنده می‌مانند؛ وگرنه تمام کابل پوره پودر می‌شود!» احمد در یک لحظه بسیار هیجانی و خفن، نگاهی به شهر غرق در آتش انداخت و عزم خود را جزم کرد. او عاجل کمره عکاسی سوخته خود را بالا آورد و فلاش آن را دقیقاً به طرف چشم‌های سرخ موجود روشن کرد؛ نور سفید فلاش، تاریکی اسکلت را شق کرد. همان دم، او با تمام قوت خود به طرف موجود خیز برداشت و شمشیر خونین را از دستش قپ کرد و با یک ضربه محکم، تاج طلایی را از سر اسکلت میده و پاشان ساخت. با شکسته شدن تاج، یک انفجار نوری بزرگ رخ داد، اما زمین زیر پای هر دو پوره دهن باز کرد و احمد همراه با روح شیطان به طرف قعر تاریکی لایتناهی سقوط کردند

ادامه دارد لایک کمنت. شیر فراموش نشود عزیزان. نظرتان را در مورد رومان ما بنویسید




 #رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه #قسمت-هشتم #ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر-از-صحفه-فیس-بوک-...
26/05/2026

#رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه
#قسمت-هشتم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر-از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا

با میده شدن آن شبح، تمام توته‌های آیینه تصویر واقعی خود احمد را نشان دادند؛ او پوره متوجه شد که آن پادشاه ریش‌کلان و قاتل قرن‌ها پیش، روح خود را در بدن احمد تناسخ داده بود. این قریه نفرین‌شده نبود، بلکه این روح خود احمد بود که به خاطر گناهان گذشته‌اش این جهنم را خلق کرده بود تا خود را جزا بدهد. شمارش معکوس به ساعت ۰۰:۰۵ ثانیه رسید و زمین زیر پایش پوره خالی شد؛ چاه خونین با یک صدای رعدآسا تمام محوطه مسجد را در خود بلعید. احمد در مابین یک گرداب سرخ و پر از استخوان به طرف قعر زمین تله شد، اما این بار ترسش پوره گم شده بود و جایش را یک هیجان و غضب کلان گرفت.او در حال سقوط، چرخ‌دنده برنجی را که در هوا معلق بود با دستش قپ کرد و با تمام قوتی که در وجودش بود، آن را در مابین چرخ‌دنده‌های کلان و مرکزی که در قلب چاه می‌چرخیدند، محکم فشار داد تا سیستم این جادوی سیاه را میده کند. با بند شدن چرخ‌دنده برنجی، یک صدای دلخراش مکانیکی بلند شد و تمام زمان و مکان در اطرافش قید و ایستاد گردید؛ قطرات خون در هوا معلق ماندند و ارواح خبیثه در مابین چیغ زدن‌هایشان مثل عکس خشک شدند. احمد خود را در یک اتاق سفید و لایتناهی دید که در مابین آن یک ساعت دیواری غول‌آسا قرار داشت که پاندول آن پوره ایستاد شده بود. روی صفحه ساعت نوشته شده بود: «بخش نهم: قسمت پایانی بازی؛ یا کلید را بچرخان یا برای ابد در این ثانیه قید بمان.»ناگهان یک کلید طلایی و کلان از سقف اتاق سفید به پایین سقوط کرد و پیش روی پایش روی زمین افتاد. اما همان لحظه، از داخل صفحه ساعت غول‌آسا، قواره واقعی و اصلی شیطان چاه بیرون آمد؛ یک موجود بدون پوست با صدها دست استخوانی و چشم‌های زرد که به طرف کلید خیز برداشت. احمد فهمید که اگر شیطان کلید را بردارد، زمان دوباره به کار می‌افتد و او پوره در قعر چاه ذوب می‌شود. او بدون یک ثانیه تاخیر، خود را روی زمین پرتاب کرد و با دست‌هایش کلید طلایی را گرفت، اما یکی از دست‌های استخوانی شیطان مچ دستش را محکم قپ کرد و شروع به میده کردن استخوان‌هایش نمود.احمد با دست چپ خود، کمره عکاسی سوخته‌اش را برداشت و با تمام قوت به چشم زرد و کلان شیطان کوبید؛ یک مایع سیاه و کثیف از چشم موجود فوران کرد و شیطان از درد یک چیغ وحشتناک زد. احمد از این فرصت استفاده کرد، کلید طلایی را در مابین سوراخ ساعت غول‌آسا انداخت و آن را پوره تاب داد. با چرخش کلید، یک نور سفید و کورکننده تمام فضا را پر کرد و گوش‌های احمد از یک صدای زنگ بلند کر شد. وقتی احمد چشم‌های خود را به سختی باز کرد، دید روی دوشک اتاق خود در کابل نشسته است، آفتاب صبح از پنجره به رویش می‌تابد و ساعت دقیقاً ۰۷:۰۰ بجه صبح است؛ اما وقتی به دست راست خود نگاه کرد، از هیجان و ترس پوره خشکش زد. دستش پوره سوخته بود و لکه‌های خون تازه قریه «سیاه‌سنگ» روی چپن ملایمش چکه می‌کرد.

ادامه دارد…….

لایک کمنت شیر فراموش نشود عزیزان منتظر لایک ها و کمنت های قشنگ تان هستم😐❤️

👆🏻👆🏻👆🏻




 #رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه #قسمت-هفتم #ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر-از-صحفه-فیس-بوک-...
25/05/2026

#رومان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه
#قسمت-هفتم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر-از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا

چرخ‌دنده برنجی در مابین مشت احمد مثل یک قلب زنده تیک‌تاک می‌کرد و هر ثانیه که تیر می‌شد، جلد دستش را مثل سیخ داغ می‌سوختاند. او با سختی فراوان از جای خود بلند شد؛ پایش پوره افگار و لنگ بود و از دورادور دشت صدای غارغار انجن یک موتر به گوش می‌رسید. در مابین آن تاریکی کورکننده، دو چراغ کلان و زرد‌رنگ از دور پیدا شدند که با سرعت به طرف تپه می‌آمدند؛ این همان موتر کهنه خودش بود که چند دقیقه پیش انجن آن سوخته بود! موتر با یک صدای تیز برک (ترمز) دقیقاً پیش روی احمد ایستاد شد و دروازه چوکی راننده خودبخود با یک چِرت‌چِرت بلند باز شد. احمد تفنگچه خالی خود را محکم گرفت و با احتیاط داخل موتر را نگاه کرد، اما هیچ‌کس پشت اشترنگ (فرمان) نبود؛ موتر پوره خالی بود اما انجن آن مثل یک حیوان وحشی غرش می‌کرد.او که دیگر چاره‌ای نداشت، خود را داخل موتر پرتاب کرد و دروازه را بست؛ به مجرد بسته شدن دروازه، موتر خودبه‌خود با بالاترین سرعت به طرف پس‌کوچه‌های قریه «سیاه‌سنگ» عقب‌گرد کرد. سرعت موتر چنان تیز بود که احمد مِله (حرکت) کرده نمی‌توانست و دست‌هایش به شیشه‌ها می‌خوردند. ناگهان سکرین کمپیوتر کوچک موتر روشن شد و یک شمارش معکوس سرخ‌رنگ از ساعت ۱۰:۰۰ دقیقه به طرف پایین شروع به حرکت کرد. صدای همان زن باریک‌گوی از بلندگوهای موتر بلند شد: «ده دقیقه وقت داری تا قربانی اصلی را به چاه پس بدهی، وگرنه این بار بدنت پوره ذوب می‌شود!» همان دم، چرخ‌دنده درون دستش چنان داغ شد که احمد مجبور شد مشت خود را باز کند؛ چرخ‌دنده روی دشبور موتر افتاد و شروع به چرخیدن کرد.موتر با یک ضربه محکم به دروازه حویلی مسجد متروکه کوبید و دقیقاً در یک‌قدمی دهن همان چاه هولناک و خونین ایستاد شد. شمارش معکوس روی سکرین به ۰۵:۰۰ دقیقه رسیده بود و آب خونین چاه مثل یک آتشفشان به طرف بالا جوش می‌زد و سرریز می‌کرد. احمد از موتر پایین شد و خواست به طرف خروجی قریه بدود، اما زمین دورادور مسجد پوره به یک جِنده‌زار (باتلاق) سرخ و چسبناک تبدیل شده بود که پاهایش را در خود غرق می‌کرد. در همین حالت، او متوجه شد که یک قواره آشنا از مابین مه غلیظ به طرف چاه قدم می‌زند؛ آن آدم دقیقاً خود احمد بود، با همان لباس‌ها و همان کمره عکاسی، اما پوره مثل یک آدم مسخ‌شده و بی‌حس راه می‌رفت.احمد واقعی چیغ زد: «ایستاد شو! نرو!» اما احمد دوم (شبح) هیچ مِله‌ای نکرد و به لبه چاه رسید. شمارش معکوس به ۰۱:۰۰ دقیقه رسیده بود و هوا چنان گرم و خفه‌کننده شده بود که جلد احمد واقعی شروع به پِقس (تاول) کردن کرده بود. او فهمید که این احمد دوم، همان قربانی است که چاه می‌خواهد؛ اگر او داخل چاه بپرد، حلقه زمانی پوره می‌شود و احمد واقعی برای همیشه نابود می‌گردد. احمد واقعی با آخرین رمق خود خیز برداشت و خود را روی احمد دوم پرتاب کرد تا او را پس بکشد، اما به مجردی که به او دست زد، بدن احمد دوم مثل آیینه توته‌توته شد و یک راز کلان برملا گردید.

ادامه دارد…….

فالورای عزیزم لایک کمنت شیر فراموش نشود نظرتان را در مورد رومان ما بنویسید




 #رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه #قسمت—ششم #ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 # نشر-از-صحفه-فیس-بوک-...
24/05/2026

#رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه
#قسمت—ششم
#ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
# نشر-از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا

احمد با یک صدای گران در قعر یک اتاق تاریک و مرطوب زیرزمینی که پر از آب‌های گندیده و سرخ بود، سقوط کرد. او پایش به شدت صدمه دیده بود و از درد به خود می‌پیچید، اما وقتی چراغ‌دستی‌اش را روشن کرد، صحنه‌ای را دید که قلبش از حرکت ایستاد. در مابین آن آب‌های سرخ، صدها جسد تازه و کهنه شناور بودند و همه آن‌ها قواره و چهره خود احمد را داشتند! بعضی‌ها لباس عکاسی او را به تن داشتند و بعضی دیگر پوره پودر شده بودند؛ این یک حلقه زمانی مرگبار بود که او بارها و بارها در آن مرده بود. وحشت و هیجان به اوج خود رسیده بود و احمد فهمید که اگر این بار راهی پیدا نکند، روحش برای ابد در این قریه نفرین‌شده زندانی خواهد ماند.ناگهان آب‌های سرخ شروع به جوشیدن کردند و تمام آن جسدها چشم‌های سفید خود را باز کردند و به طرف احمد خیره شدند. آن‌ها با یک صدای مشترک و خفه‌شده گفتند: «تسلیم شو احمد... راه فراری نیست... تو هم یکی از مایی!» همان لحظه، از سقف اتاق زیرزمینی، تیغ‌های کلان و تیز آهنی به آرام به طرف پایین حرکت کردند؛ سقف داشت پایین می‌آمد تا او را مثل گوشت قیمه پوره له و توته‌توته کند. احمد با وجود درد شدید پایش، سر پا ایستاد شد و دیوارهای سنگی را پالید تا یک راه خروجی پیدا کند، اما دیوارها بکلی بسته و صاف بودند.در همین حالت وخطایی، او متوجه شد که کمره عکاسی‌اش که در آب افتاده بود، یک تصویر را روی دیوار روبرو پروجکت (پخش) می‌کند. این تصویر، نقشه مخفی قلعه بود که در عکس‌های قدیمی که سه روز پیش گرفته بود، ثبت شده بود؛ یک سنگ کلان با علامت عقاب در کنج دیوار وجود داشت که مخرن اصلی بند آب بود. احمد با تمام توان خود به طرف آن سنگ دوید و با بدنه تفنگچه‌اش محکم به روی سنگ عقاب کوبید. با سومین ضربه، سنگ میده شد و یک موج کلان و خروشان از آب پاک و شیرین از پشت دیوار با فشار باورنکردنی بیرون جست و تمام اتاق را پر کرد.فشار آب چنان تیز بود که احمد را با خود بالا کشید و تیغ‌های تیز سقف را رد کرد و او را از طریق یک نل (لوله) کلان فاضلاب به بیرون از محوطه قلعه پرتاب نمود. او روی تپه خاک بیرون قلعه افتاد و نفس‌نفس می‌زد، در حالی که تمام قلعه کهنه پشت سرش با یک صدای انفجار مهیب به دلیل فشار آب پوره فروریخت و خاکستر شد. اما وقتی احمد به دست خود نگاه کرد، دید کمره عکاسی‌اش پوره سوخته، اما یک چرخ‌دنده برنجی خرد و ریزه که در حال تیک‌تاک بود، در بین مشت فرورفته‌اش قرار دارد؛ علامتی که نشان می‌داد فرار او هنوز پوره نشده است.

ادامه دارد……………….




 #رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه #قسمت—پنجم #ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر -از-صحفه-فیس-بوک...
23/05/2026

#رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه
#قسمت—پنجم
#ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر -از-صحفه-فیس-بوک-داستان-سرا

سایه‌های سیاه و کثیف مثل تار عنکبوت دور بدن احمد پیچیدند و او را کشان‌کشان به طرف لبه چاه خونین می‌بردند. احمد با تمام توان چیغ می‌زد و پاهایش را روی زمین می‌کشید، اما زور این موجودات ماورایی بی‌حد زیاد بود. در یک لحظه حساس، وقتی دهن چاه را دید که مثل یک دهان غول‌آسا پر از دندان‌های سنگی و خون جوشان بود، دستش به زنجیرهای کهنه منبر بند شد. او با یک حرکت برق‌آسا تفنگچه خود را بالا آورد و سه مرمی (گلوله) پیاپی به طرف آینه جادویی داخل بکس شلیک کرد. با صدای تکان‌دهنده شلیک تپانچه، آینه با یک صدای تیز چُرت‌چُرت پوره میده و پاشان شد و یک جیغ گوش‌خراش از دل چاه بلند شد که پرده گوش‌هایش را نزدیک بود پاره کند.با شکستن آینه، سایه‌های سیاه یکباره مثل دود در هوا غیب شدند و احمد روی زمین سخت پرتاب گردید. زمین‌لرزه شدیدی قریه را تکان داد؛ دیوارهای گِلی مسجد متروکه شروع به چپه شدن کردند و شاه‌تیرهای چوبی کلان از سقف به پایین سقوط می‌کردند. احمد خیز برداشت و با سرعت از مابین دروازه به بیرون حویلی مسجد دوید، در حالی که سنگ و خاک پشت سرش سرازیر می‌شدند. او به سرک خلوت رسید، اما آسمان بکلی سیاه شده بود و باران سرخ مثل سیلاب از آسمان می‌بارید. موتر کهنه‌اش در میان گل و لای غرق شده بود و انجن آن دیگر پوره سوخته بود و هیچ چانسی برای فرار با موتر نداشت.همان لحظه، صدای زوزه هولناک صدها سگ سیاه و چشمان سرخ از مابین کوچه‌های باریک قریه بلند شد؛ آن‌ها تشنه خون او بودند. احمد کمره‌ عکاسی‌اش را که هنوز به گردنش بود محکم گرفت و به طرف قلعه کهنه‌ای که در نوک تپه قریه معلوم می‌شد، با تمام رمق شروع به دویدن کرد. سگ‌های وحشی جن‌زده با سرعت باورنکردنی پشت سرش می‌دویدند و صدای دندان قروچه آن‌ها دقیقاً در یک‌قدمی پاشنه پایش شنیده می‌شد. او با خستگی مفرط خود را به دروازه چوبی و کلان قلعه رساند، داخل شد و چوب پشت دروازه را انداخت. سگ‌ها خود را محکم به دروازه می‌کوبیدند و شُخی دروازه از زور آن‌ها مِله می‌کرد.احمد در تاریکی دهلیز قلعه به پیش رفت تا یک جای امن پیدا کند، اما ناگهان تمام مشعل‌های روی دیوارهای قلعه خودبه‌خود با شعله‌های سبز رنگ روشن شدند. در آخر دهلیز، روی یک تخت پادشاهی کهنه، همان مرد ریش‌کلان و پادشاه‌نمای داخل آینه نشسته بود، اما این بار پودر شده و اسکلت بود، با یک تاج طلایی روی سرش. ناگهان اسکلت سر خود را بالا کرد، چشم‌های خالی‌اش با نور سرخ درخشیدند و با صدای گران گفت: «خوش آمدی ای نواسه قاتل! حالا وقتش است که تقاص خون اجدادت را با قطره قطره خون خود پس بدهی!» همان دم، زمین زیر پای احمد دهن باز کرد و او پوره در یک چاه عمیق‌تر سقوط کرد.

ادامه دارد…….
فالورای عزیز لایک کمنت شیر فراموش نشود نظر تان را در مورد رومان ما بنویسید




 #رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه #قسمت—چهارم #ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر—از—صحفه—فیس—بوک...
21/05/2026

#رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه
#قسمت—چهارم
#ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر—از—صحفه—فیس—بوک—داستان—سرا

احمد با تمام زور خود پای دیگرش را به صورت آن هیولای چهارچشم کوبید؛ صدای ترقس شکسته شدن چیزی بلند شد و موجود با یک چیغ دلخراش به کف تونل افتاد. احمد با آخرین نفس‌هایش دریچه آهنی را با سر تیله داد و خود را به طرف بالا پرتاب کرد و عاجل درِ سنگین دریچه را بست و قفل کرد. وقتی روی زمین افتاد و به اطراف خود نگاه کرد، متوجه شد که دوباره در مابین همان قصر متروکه و در کنار همان چاه لعنتی قریه بازگشته است. باران بیرون پوره قطع شده بود، اما تمام فضای داخل مسجد متروکه را یک مه غلیظ و کبود‌رنگ گرفته بود که چشم چشم را نمی‌دید. او با دست‌های لرزان تفنگچه کهنه خود را که در کمر داشت بیرون کشید، چون حس می‌کرد این بار بازی به جای باری رسیده است.در مابین آن مه غلیظ، ناگهان صدای تیک‌تاک منظم و ملایم یک ساعت رومیزی از بالای منبر مسجد بلند شد. احمد قدم به قدم و با احتیاط به طرف منبر پیش رفت؛ پرتو نور چراغ‌دستی‌اش روی یک بکس چوبی قدیمی افتاد که زنجیرهای کلان دورادور آن پیچانده شده بود. وقتی نزدیک شد، دید روی بکس با خون تازه نوشته شده است: «راز چاه در این بکس است، اما برای باز کردنش باید یک توته از وجودت را بدهی.» همان لحظه، موبایلش در جیبش پِت‌پِت (سوسو) کرد و یک پیام صوتی برایش آمد. او دکمه پخش را زد؛ صدای لرزان و پُر از گریه خود احمد بود که می‌گفت: «احمد، بکس را باز نکن! این یک تله است! مه سه روز پیش این کار را کردم و حالا روحم در چاه بند است!»احمد با شنیدن صدای خودش پوره گیج و دیوانه شده بود؛ عقلش کار نمی‌کرد که کدام احمد واقعی است و کدام یک شبح چاه است. در همین حالت وخطایی، ناگهان زنجیرهای دور بکس چوبی با یک صدای گران خودبخود باز شدند و روی زمین افتادند و درِ بکس با یک چِرت‌چِرت بلند باز شد. در مابین بکس هیچ کلید یا رازی نبود؛ فقط یک آینه کهنه و غبارآلود قرار داشت. احمد با ترس پیش رفت و در آینه نگاه کرد، اما تصویر خودش را ندید؛ او در آینه تصویر یک مرد ریش‌کلان و پادشاه‌نمای قدیم را دید که با چاقو داشت شکم زنی را پاره می‌کرد که چادر سیاه به سر داشت. آن زن در حال جان دادن به طرف آینه زل زد و با همان صدای باریک گفت: «این تاریخ قریه ماست... و تو خون همان قاتل در رگ‌هایت جاری است!»همان دم، مه غلیظ مابین اتاق سرخ‌رنگ شد و تمام دیوارهای گِلی مسجد شروع به آب شدن و ریختن کردند، گویی گوشت تن مسجد در حال ذوب شدن بود. زمین زیر پای احمد مثل یک گهواره به شدت تکان خورد و دهن چاه کلان قریه شروع به مکیدن تمام وسایل اطراف خود کرد. احمد خواست به طرف دروازه خروجی بدود، اما سایه‌های سیاه بی‌شماری از مابین دیوارهای ذوب‌شده بیرون آمدند و دست‌های سرد خود را دور بدنش حلقه کردند تا او را مستقیم به داخل دهن چاه که حالا مثل یک گرداب خونین می‌چرخید، پرتاب کنند.

ادامه دارد………..
فالورای عزیز لایک کمنت شیر فراموش نظرتان را در مورد رومان ما بنویسید 👆🏻👆🏻




 #رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه #قسمت—سوم #ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍𐙚  #نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر—از—صحفه—فیس—بوک...
19/05/2026

#رومان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه
#قسمت—سوم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍𐙚
#نویسنده-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر—از—صحفه—فیس—بوک—داستان—سرا

خاک‌های سرد و مرطوب قبر مثل دهان یک هیولا باز شدند و احمد را با سرعت به طرف تاریکی مطلق قعر زمین پایین کشیدند. او با تمام توان خود دست و پا می‌زد و ناخن‌هایش را روی لبه‌های سنگی قبر می‌کشید، اما آن دست استخوانی و سیاه چنان مچ پایش را فشار می‌داد که گویی استخوانش رو به میده (میده شدن) بود. بوی گندیده خاکستر، کفن پوسیده و تیزاب در مابین آن سوراخ تنگ چنان غلیظ بود که راه نفسش را پوره قید کرده بود. ناگهان با یک تکان شدید، زمین زیر پایش خالی شد و او با سر در مابین یک دهلیز زیرزمینی و کلان پرتاب گردید. وقتی به سختی از جای خود بلند شد و چراغ‌دستی‌اش را روشن کرد، از وحشت و هیجان خون در رگ‌هایش به جوش آمد؛ او در مابین یک تونل تاریک و کلان زیرزمینی بود که دیوارهایش از جمجمه و استخوان‌های انسان ساخته شده بودند.در مابین آن تاریکی کورکننده، یکباره صدای شیرین و آشنای مادرش از آخر تونل به گوشش رسید که می‌گفت: «احمد بچه‌ام، بیا اینجا... مه اینجه پِت شدیم.» قلب احمد یک دم باغ‌باغ شد و با وجود ترس زیاد، به طرف صدا شروع به دویدن کرد؛ تپش قلبش با صدای چِک‌چِک آب‌های آلوده روی زمین برابر شده بود. او هرچه پیش‌تر می‌رفت، تونل تنگ‌تر و تاریک‌تر می‌شد و استخوان‌های روی دیوار به لباس‌هایش بند می‌شدند و تکه تکه می‌کردند. ناگهان در آخر تونل، قواره یک زن را دید که پشتش به او بود و چادر معلوم‌دار مادراش را به سر داشت. احمد با گریه و زاری گفت: «مادر جان! شکر که زنده هستی، بیا که از این جای نحس عاجل پس بگریزیم!» اما همین که دست خود را روی شانه آن زن گذاشت، بدن آن موجود مثل یخ سرد بود.آن موجود به آرامی سر خود را یک پوره (۳۶۰ درجه) دور داد و پس بگرداند؛ احمد با دیدن قواره آن از وحشت چیغ زد و دو قدم پس پرید. آن موجود اصلاً مادرش نبود؛ یک قواره وحشتناک با پوست سوخته و چهار چشم سرخ و بدون پلک بود که یک لبخند کلان و پاره تا بناگوش داشت. کرم‌های سفید و ریزه از مابین زخم‌های روی صورتش بیرون می‌پریدند و به طرف احمد گام می‌زدند. آن هیولا با یک صدای کلان و مردانه که دیوارها را به لرزه آورد گفت: «مادرت خیلی وقت پیش مهمان ما شده!» همان لحظه، تمام استخوان‌ها و جمجمه‌های روی دیوارهای تونل شروع به تکان خوردن و خندیدن کردند؛ صدای خنده‌های باریک و تیز زنانه و بچه‌گانه کل فضای زیرزمین را پر کرد.احمد وخطا خورد و بدون اینکه پس پشت خود را نگاه کند، با تمام سرعت در مابین آن تونل مارپیچ شروع به دویدن کرد. اکسیجن در زیرزمین کم شده بود و پاهایش دیگر رمق نداشتند، اما شوق زنده ماندن او را پیش می‌کشید. ناگهان از پشت سرش صدای خیز زدن چهارپای یک موجود وحشی بلند شد؛ آن هیولای چهارچشم مثل یک گرگ گرسنه سینه خیز با سرعت باورنکردنی دنبالش می‌دوید. احمد در آخر تونل یک زینه (نردبان) آهنی و کهنه را دید که به طرف بالا و یک دریچه کوچک می‌رفت. او با عجله از زینه بالا شد، اما همین که دستش به دریچه رسید، آن موجود با ناخن‌های تیزش چِکمه احمد را محکم گرفت و به طرف پایین کشید تا او را توته‌توته کند.

ادامه دارد………
فالورای عزیز. لایک کمنت و شیر فراموش نشود. منتظر لایک های تان و نظرات تان هستم🙂




🎉 I earned the emerging talent badge this week, recognizing me for creating engaging content that sparks an interest amo...
19/05/2026

🎉 I earned the emerging talent badge this week, recognizing me for creating engaging content that sparks an interest among my fans!

 #رمان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه #قسمت-دوم #ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر—از—صحفه—فیس—بوک—دا...
18/05/2026

#رمان-چاه-ارواح-در-قریه-متروکه
#قسمت-دوم
#ناشر-𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر—از—صحفه—فیس—بوک—داستان—سرا

صدا دقیقاً از چوکی پشت سر می‌آمد؛ یک خنده باریک، تیز و گوش‌خراش که مثل چاقو جگر احمد را پاره می‌کرد. او جرئت نداشت سر خود را پس بگرداند و نگاه کند، چون می‌دانست دیدن آن قواره وحشتناک در آینه موتر، مغزش را پاشان می‌کند. دست‌هایش روی اشترنگ (فرمان) موتر مثل بید می‌لرزیدند و عرق سرد از روی پیشانی‌اش چکه چکه روی تنه تفنگچه یا کمره عکاسی‌اش می‌ریخت. پای خود را تا آخر روی اکسلیتر (گاز) فشار داد تا با بالاترین سرعت از آن دشت تاریک و لایتناهی فرار کند، اما انجن موتر یکباره دود کرد و با یک صدای گران خفه شد. برق موتر پوره (کامل) قطع گردید و تاریکی مطلق و وحشتناکی تمام بدنه موتر را مثل یک قبر تنگ در آغوش خود گرفت. در آن سکوت مرگ‌بار، صدای حرکت یک چیز نم‌ور و سنگین روی تکه چوکی پشت سر بلند شد؛ موجودی داشت به آرامی خود را پیش می‌کشید.احمد دست خود را خطاخطا (با وارخطایی) در مابین بکس موتر زد تا چراغ‌دستی یا یک وسیله دفاعی پیدا کند، اما دستش به یک چیز بسیار سرد و لزج خورد. با ترس و لرز دست خود را پس کشید و وقتی گوگرد زد، دید آن چیز لزج، یک توته (تکه) گوشت گندیده انسانی است که روی بکس افتاده است. همان لحظه، دو دست استخوانی و سیاه با ناخن‌های بلند و خون‌آلود از بین دو چوکی پیش آمدند و محکم دور گلویش حلقه شدند. نفس در گلوی احمد قید شد؛ چشم‌هایش از حدقه برآمدند و بوی تند و بدبوی چاه، دهان و دماغش را پر کرد تا جایی که دلش بد شد. او با تمام تلی (کف) دست‌های خود به شیشه موتر می‌کوبید تا کسی صدای چیغ‌های خفه‌شده‌اش را بشنود، اما در آن دشت برهوت بجز شیطان کسی نبود. او با آخرین رمق خود، دکمه دروازه موتر را تیله کرد و خود را با سر روی زمین سخت و پر از سنگ‌ریزه کوچه پرتاب نمود.او روی خاک‌ها می‌خزید و نفس‌نفس می‌زد؛ وقتی پس به طرف موتر نگاه کرد، دید تمام شیشه‌های موتر از داخل با یک مایع سیاه و غلیظ پوشانده شده‌اند. ناگهان، یک صدای قدم‌های بسیار کلان و سنگین از مابین دشت به گوشش رسید؛ گویی یک موجود غول‌آسا داشت به طرفش می‌آمد. زمین زیر بدنش یک ذره مِله (حرکت) کرد و صدای زوزه سگ‌های قریه که حالا بسیار نزدیک شده بودند، در هوا پیچید. احمد با بدنی کوفته و زخمی خیز برداشت و به طرف یک تپه خاک که در آن نزدیکی بود دوید تا خود را پِت (پنهان) کند. باران دوباره با شدت شروع به باریدن کرد، اما این بار لکه‌های باران روی دستش بوی تیزاب و باروت می‌دادند و جلدش را می‌سوختاندند. او پشت تپه نشست و سر خود را مابین زانوهایش قید کرد، اما وقتی به پایین پای خود نگاه کرد، وحشتش صد برابر شد.او در تاریکی متوجه شد که روی یک قبر کهنه و شکسته نشسته است و از مابین سوراخ قبر، یک نور سبز رنگ و ضعیف بیرون می‌آید. موبایل احمد که روی خاک افتاده بود دوباره روشن شد و سکرین آن عکس خود احمد را نشان داد که در مابین چاه قریه افتاده و چشم‌هایش سفید شده است. زیر عکس با خط سرخ نوشته شده بود: «تو هیچ‌وقت از این دشت بیرون نرفته‌ای؛ جسد تو سه روز پیش در قعر چاه بود.» احمد با دیدن این پیام دست‌های خود را روی گوش‌هایش گذاشت و شروع به چیغ زدن کرد، اما همان لحظه یک دست سیاه از داخل قبر بیرون آمد و مچ پای او را محکم گرفت و به طرف پایین کشید.

ادامه دارد ……..
فالورای عزیز لایک. کمنت شیر فراموش نشود منتظر لایک و نظرات شما عزیزان هستم 🙂




 #رمان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه #قسمت-اول #ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍 #نشر—از—صحفه—فیس—بوک—دا...
17/05/2026

#رمان—چاه—ارواح—در—قریه—متروکه
#قسمت-اول
#ناشر—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نویسنده—𐙚 ᴀʜᴏᴏ ᴄʜᴇɴᴀʀᯓ𓍼🐍
#نشر—از—صحفه—فیس—بوک—داستان—سرا

هوا مایل به گرگ‌ومیش بود و لکه‌های ابر سرخ‌رنگ مثل زخم‌های چرک‌ین روی آسمان قریه «سیاه‌سنگ» هموار شده بودند. فرهاد، یک عکاس جوان و وخطا (مضطرب) که برای پیدا کردن عکس‌های عجیب به مناطق دوردست سفر می‌کرد، با موتر کهنه خود به این منطقه رسیده بود. قریه بکلی چک و چُپ (ساکت) و ویرانه بود؛ دیوارهای گِلی خانه‌ها فرو ریخته بودند و هیچ گاو و گوسفند یا آدمیزادی در سرک‌ها معلوم نمی‌شد. باد تند و سردی می‌وزید و خاک و خاشاک را در بین کوچه‌های باریک و تاریک مِله (حرکت) می‌داد و صدای شبیه به گرینگ‌گرینگ زنجیر به گوش می‌رسید. فرهاد کمره (دوربین) عکاسی خود را در دست گرفت و از موتر پایین شد؛ حس غریبی در دلش می‌گفت که هرچه عاجل‌تر از این جای نحس پس بگریزد. اما شوق عکاسی و لجاجت جوانانه او را قدم به قدم به طرف مرکز قریه و یک مسجد کهنه و ویرانه کشید.او داخل حویلی مسجد شد که ناگهان بوی بسیار گندیده و مرداری مثل گوشت پوسیده سگ در دماغش زد که نفسش قید شد. در مابین حویلی، یک چاه کلان و قدیمی سنگ‌کاری شده وجود داشت که از دهن آن یک دود سیاه و غلیظ به آرام بالا می‌شد. فرهاد با دست‌های لرزان کمره خود را بالا آورد تا یک عکس بگیرد؛ اما همین که دکمه را فشار داد، سکرین کمره پِت‌پِت (سوسو) کرد و سوخت. همان لحظه، از قعر آن چاه تاریک و عمیق، یک صدای خنده باریک و دلخراش زنانه بلند شد که تمام بدنش را یخ ساخت. او یک قدم پس رفت، اما پایش به یک سنگ بند شد و روی زمین افتاد و عاجل چراغ‌دستی خود را روشن کرد تا داخل چاه را ببیند. نور ضعیف چراغ‌دستی تاریکی دهن چاه را شق کرد؛ اما چیزی که دید، خون را در رگ‌هایش پوره (کامل) منجمد ساخت.دو دست سیاه و دراز با ناخن‌های کج و تیز از دهن چاه بیرون آمدند و لبه‌های سنگی چاه را محکم گرفتند تا بالا بیایند. فرهاد از وحشت چیغ زد و خیز برداشت و با تمام توان به طرف موتر خود دوید، اما حس کرد زمین زیر پایش مِله می‌کند و سنگین شده است. او پشت سر خود را نگاه کرد و دید یک موجود بلندقامت با چادر سیاه و روی پاره‌پاره و پر از خون، سینه خیز روی زمین دنبالش می‌آید. تکه‌های گوشت روی صورت آن موجود کنده شده بود و چشم‌های سفید و بدون مردمکش دقیقاً به فرهاد زل زده بودند و او را صدا می‌زدند. فرهاد به موتر رسید، دروازه را باز کرد و داخل شد و سوییچ را تاب داد، اما انجن موتر فقط غارغار می‌کرد و روشن نمی‌شد. آن موجود سیاه حالا رسیده بود و دست‌های استخوانی و سرد خود را محکم روی شیشه پیش روی موتر کوبید که شیشه ترک خورد.نور لرزان داخل موتر روشن و خاموش می‌شد و آن زن وحشتناک روی شیشه با خون خود یک خط کج‌وکیچ کنده کرد: «تو مهمان مایی». فرهاد از شدت ترس دندان‌هایش به هم می‌خوردند و دعا می‌خواند؛ ناگهان موتر روشن شد و او پایش را روی اکسلیتر (گاز) فشار داد و به سرعت فرار کرد. او چند کیلومتر دور شد و در مابین تاریکی دشت ایستاد شد تا نفس تازه کند، اما وقتی به آینه موتر نگاه کرد، قلبش ایستاد شد. در چوکی پشت سر موتر، یک چادر سیاه، تر و آلوده با گِل و خون افتاده بود و صدای تیک‌تاک عجیبی از زیر آن بلند می‌شد. موبایل فرهاد که در جیبش بود ناگهان زنگ خورد؛ وقتی جواب داد، هیچ صدایی نبود، بجز همان صدای خنده باریک زنانه که از چوکی عقب موترش می‌آمد.

ادامه دارد ………….
فالورای عزیز لایک کمنت شیر فراموش نشود منتظر لایک های تان و نظرات شما هستم 👆🏻🙂




Address

Istanbul

Telephone

+93792815063

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when داستان سرا Dastan Sara posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category