19/04/2023
در سوگ فرمانده:
چگونه تاب بیارم غم نبود ترا
که خاک تیره به بر کرده است وجود ترا
چگونه خاک کنم آن قد بلندت را
و ابروان گُره خورده ی کمندت را
تویی که بر سر این خانه آسمان بودی
برای این دل دیوانه قهرمان بودی
تویی که نام خوشات همردیف آزادیست
و نقش پای رهت منتهی به آبادیست
تویی که رستم میدان آزمون بودی
و قهرمان دلانگیز جنگ و خون بودی
تویی که مظهر زیبایی بود لبخندت
هزار همچو دل من اسیر و در بندت
تو درد و غصه این خانه را صدا بودی
تو لطف پاکِ برازنده ی خدا بودی
چگونه از پس این ماجرا برون آیم
به آه سینه و با چشم پر ز خون آیم
چگونه بی تو به این زنده گی گذاره کنم
دلم گرفته خدایا! بگو چه چاره کنم
چگونه دست قضایت گرفت جانش را
کسی که پاس همیداشت آشیانش را
کسی که پرچم آزادهگی به دستش بود
حنای سرکش و دلدادهگی به شستش بود
کسی که مصرع از یک غزل دو چشمانش
کسی که شهره به ضربالمثل دو چشمانش
کسی که عاشق و دلداده وطن بودی
کسی که زینت و زیب هر انجمن بودی
چگونه چشم بپوشم به روی دشمن تو
کسی که بسته کمر را به قتل و کشتن تو
بلند خواهم و خیلی بلند مقامت را
نمیشود که نگیریم انتقامت را
بخواب راحت و بی اضطراب فرمانده!
دلم گرفته و حالم خراب فرمانده
دلم گرفته ندارم از این توان بیشتر
و دوست دارمت از حدس و از گمان بیشتر
زریاب شریفی